عماد الدين حسن بن علي الطبري
433
مناقب الطاهرين ( فارسي )
البيت كردى ، به آخر طعنه زدى به راوى و به حديث و به معانى آن . تا روزى فضايل على ( ع ) بگفت و گفت : و ما ينفع هذه الفضائل عليّا و فاطمة . فانّ عليّا كان يقتل المسلمين . و طعنهاى بسيار زد در فاطمه و امير المؤمنين ( ع ) و چيزهاى منكر گفت . من با رفيق گفتم : اين مرد نه دين دارد و نه ديانت . مردى ضالّ است و مضل . مرا و تو را روا نيست پيش وى آمدن ؛ كه طعنه در على ( ع ) و فاطمه زدن از دين مسلمان نيست . رفيق من مرا تصديق كرد و گفت : راست مىگويى . ما به استادى ديگر رويم . و عزم ما بر اين وجه مصمّم شد . آن شب نخفتم بسيار . در آخر به خواب رفتم ، پنداشتم كه به مسجد اعظم مىرفتم . چون با پس نگريستم ، ابو عبد اللّه محدّث را ديدم و امير المؤمنين على عليه السلام را سوار بر خرى مصرى به عزم مسجد اعظم . من گفتم : او گردن ابو عبد اللّه بزند . چون به نزديك وى رسيد ، قضيبى به دست داشت ، در چشم راست آن ملعون زد و كور كرد و گفت : يا ملعون ! لم تسبّنى و فاطمة ؟ ! محدّث دست بر چشم نهاد و گفت : اوه اعميتنى ! جعفر گفت : من بيدار شدم و قصد كردم كه نزد رفيق روم و حال با وى بگويم . در حال ، وى مىآمد متغيّر اللّون و الحال مرا گفت : يا رفيق ، ندانى چه ديدم ! چنين و چنين ديدم ! بعينه همان خواب ديده بود . من نيز گفتم همين خواب ديدم و بر عزم آن بودم كه پيش تو آيم و حكايت بگويم . با رفيق گفتم كه ما مصحف برگيريم و پيش محدّث رويم و سوگند بخوريم كه ما چنين ديديم تا وى نگويد كه اينان تواطؤ كردند . چون به در خانه رفتيم ، در بسته بود . ما بترسيديم . در بكوفتيم . جاريهء وى آمد و گفت : ممكن نبود كه وى را اين ساعت بينيد . و دوم كرّت و سوم كرّت بگفتيم ، جاريه همان جواب كه مىگفت بداد . تا آخر حالها پرسيديم ، جاريه گفت :